۲۳ بهمن ۱۳۹۵ ه‍.ش.

از کتاب فرشته ای در خانه

فروغ معشوق خود را به ديده ی ياري رسان، هستي بخش، نجات دهنده و پناهگاه نگريسته است. اما وجه ديگري که در شعر فروغ دیده مي شود و در شعرهاي عاشقانه شاعران مرد تقريبا وجود ندارد، اين است که فروغ معشوق را " سرچشمه آگاهي " و" دريافت هاي نو"  مي­داند و او را تجسم بخش شکفتن و رستن قرار مي­دهد . این مسله بسیارمهم و قابل توجه و تامل است. زیرا بندرت شاعران مرد معشوق خود را سرچشمه آگاهی و دریافت های تازه دانسته اند. بندرت و شاید هرگز این تعبیر در مورد معشوقه های شاعران مرد، یعنی در مورد زنان، به کار رفته است و آنها هیچ گاه بیان نکرده اند که از طریق معشوق خود، یعنی از طریق زن، به آگاهی های تازه و دریافت های نو و جدید تفکر رسیده­اند. در این جا نکته مهم این است که شاعر ِزن جدا از نگاه مادی و جسمانی به معشوق خود، به بعد فکری و معنوی و عقلانی معشوق نیز توجه داشته است، بر خلاف روش شاعران مرد که مهم ترین بُعدی که از معشوق مطرح کرده اند، جسمانی بوده و به نوع تفکر و اندیشه معشوق خود نیم نگاهی هم نداشته و نینداخته اند." تو چه هستي/ جز يک لحظه/ يک لحظه که چشمان مرا/ مي گشايد / در برهوت آگاهي؟"
فروغ معشوق را بدين خاطر مي­ستايد که او را معنادهنده خود و زندگيش مي­داند. او معشوق خود را با تمام ابعاد انسانی­اش می ستاید. او از معشوق به عنوان يک نيروي مکمل صحبت نمي­کند بلکه همه هستي خود را با در نظر گرفتن تمام ابعاد در وجود او مي­يابد. در مقایسه نگاه زنانه فروغ و نگاه مردانه شاملو به معشوق در می­یابیم، که شاملو در عاشقانه های خود استوار و پا برجا از فردیت خود سخن می­گوید و از بودن معشوق نیرویی مضاعف پیدا می­کند که این نیروی مضاعف را هم چون یک سلاح برای رویارویی در برابر دشمنان به کار می­برد و بر عکس آن، فروغ معشوق را بدین خاطر می­خواهد و می­ستاید که او را به عنوان تمامیت معنا دهنده خود و زندگیش می­داند.

** منصوره اشرافی- از کتاب "فرشته ای در خانه" نشر شور افرین 1393



۱۴ بهمن ۱۳۹۵ ه‍.ش.

شعر


جنگل خاموش
 و انبوه ِبرف
سرد و ساکت و مرموز

نه هیچ ردپایی برآن
نه هیچ جنبش برگی درآن
گویی خفته ی سالیان دور و درازند

ساقه­ های بلند درختان سنگین و ستبر
 انبوه و درهم

در گوشه ­ای
در پناه تخته سنگی
چند ساقه برهم نهاده دستی

 آتشی گرم و سرخ از آن زبانه کشیده است.
--
منصوره اشرافی - از کتاب " سکوت ِ سپری شده"

۱۳ بهمن ۱۳۹۵ ه‍.ش.

شعر

این روزها
من مجبورم با امید زندگی کنم
 نه با اخبار.
دلم نمی خواهد هیچ کاری بکنم.
 ناشکیبا و دلتنگم.
در انتظار چیزهایی هستم
اما نمی دانم که چیست.
به نظرم می آید
همین حالاست که
در خانه خود به خود باز شود
و آن چیز ناگهان وارد شود.
یا این که
اگر از جای بر خیزم
و پاورچین پاورچین بروم
لای پرده را باز کنم
- با آنکه پنجره اتاقم در طبقه دوم است-
دستهای او را پشت شیشه خواهم دید
 - اگردست داشته باشد-

یا اینکه
گرچه خودم نیز نمی دانم چگونه
اما در آستانه سفری هستم
مرا به جاهایی فرا خواهند خواند.
---
بخشی از شعری بلند از ناظم حکمت
 ترجمه ایرج نوبخت از کتاب "مناظر انسانی سرزمین من"


شعر

ای قامتت بلندتر از قامت بادبان ها
و فضای چشمانت...
گسترده تر از فضای آزادی...
تو زیباتری از همه ی کتاب ها که نوشته ام
از همه ی کتاب ها که به نوشتن شان می اندیشم...
و از اشعاری که آمده اند...
و اشعاری که خواهند آمد...
نمی توانم زیست بی تنفس هوایی که تو تنفس می کنی.
و خواندن کتاب هایی که تو می خوانی...
و سفارش قهوه ای که تو سفارش می دهی...
و شنیدن آهنگی که تو دوست داری...
و دوست داشتن گل هایی که تو می خری...
نمی توانم... از سرگرمی های تو هرگز جدا شوم
هرچه هم ساده باشند
هرچه هم کودکانه... و ناممکن باشند
عشق یعنی همه چیز را با تو قسمت کنم
از سنجاق مو...
تا کلینکس!
عشق یعنی مرا جغرافیا درکار نباشد
یعنی ترا تاریخ درکار نباشد...
یعنی تو با صدای من سخن گویی...
با چشمان من ببینی...
و جهان را با انگشتان من کشف کنی...
پیش از تو
زنی استثنائی را می جستم
که مرا به عصر روشنگری ببرد.
و آنگاه که ترا شناختم... آئینم به تمامت خویش رسید
و دانشم به کمال دست یافت!
مرا یارای آن نیست که بی طرف بمانم
نه دربرابر زنی که شیفته ام می کند
نه در برابر شعری که حیرتزده ام می کند
نه در برابر عطری که به لرزه ام می افکند...
بی طرفی هرگز وجود ندارد
بین پرنده... و دانه ی گندم!
نمی توانم با تو بیش از پنج دقیقه بنشینم...
و ترکیب خونم دگرگون نشود...
و کتاب ها
و تابلوها
و گلدان ها
و ملافه های تختخواب از جای خویش پرنکشند...
و توازن کره ی زمین به اختلال نیفتد...
شعر را با تو قسمت می کنم.
همان سان که روزنامه ی بامدادی را.
و فنجان قهوه را
و قطعه ی کرواسان را.
کلام را با تو دو نیم می کنم...
بوسه را دو نیم می کنم...
و عمر را دو نیم می کنم...
و در شب های شعرم احساس می کنم
که آوایم از میان لبان تو بیرون می آید...
---
بخشی از شعری بلند از نزار قبانی
 ترجمه تراب حق شناس


شعر

بیدی از بلور، سپیداری از آب،
فواره‌ای بلند که باد کمانی‌اش می‌کند،
درختی رقصان اما ریشه در اعماق،
بستر رودی که می‌پیچد، پیش می‌رود،
روی خویش خم می‌شود، دور می‌زند
و همیشه در راه است:
کوره راهِ خاموشِ ستارگان
یا بهارانی که بی شتاب گذشتند،
آبی در پشت جفتی پلک بسته
که تمام شب رسالت را می‌جوشد،
حضوری یگانه در توالی موج‌ها،
موجی از پس موج دیگر همه چیز را می‌پوشاند،
قلمرویی از سبز که پایانش نیست
چون برق رخشان بال‌ها
آنگاه که در دل آسمان باز می‌شوند
.....
اکتاویو پاز
بخشی از شعر بلند سنگِ آفتاب
 از کتاب «سنگِ آفتاب»، ترجمه‌ی احمد میرعلایی


شعر

" آب"
کفى آب بر صخره،
کفى آب
صافى شده از سکوت و
از مراقبه ى پرندگان
در سایه ى درخت غار.
جنگاوران
در نهان از آن سیراب مى شوند
همچون پرندگان سر بلند مى کنند اینجا، نور…
زنگار
با سنگ مرمر
چه تواند کرد؟
یا غُل و زنجیر
با توفان
یا غُل و زنجیر
با یونان؟
 ---
یانیس ریتسوس
 ترجمه احمد شاملو

شعر

اکتاویو پاز- ترجمه احمد شاملو
"آزادی"
کسانی از سرزمین‌مان سخن به میان آوردند
من اما به سرزمینی تهی‌دست می‌اندیشیدم
به مردمانی از خاک و نور
به خیابانی و دیواری
و به انسانی خاموش ــ ایستاده در برابر دیوار ــ
و به آن سنگ‌ها می‌اندیشیدم که برهنه بر پای ایستاده‌اند
در آب رود
در سرزمین روشن و مرتفع آفتاب و نور.
به آن چیزهای از یاد رفته می‌اندیشیدم
که خاطره‌ام را زنده نگه می‌دارد،
به آن چیزهای بی‌ربط که هیچ کس‌شان فرا نمی‌خواند:
به خاطر آوردن رویاها ــ آن حضورهای نابه‌هنگام
که زمان از ورای آن‌ها به ما می‌گوید
که ما را موجودیتی نیست
و زمان تنها چیزی است که بازمی‌آفریند خاطره‌ها را
و در سر می‌پروراند رویاها را.
سرزمینی در کار نیست به جز خاک و به جز تصویرهایش:
خاک و
نوری که در زمان می‌زید.
قافیه‌یی که با هر واژه می‌آمیزد:
آزادی
که مرا به مرگ می‌خواند،
آزادی
که فرمانش بر روسبیخانه روا است و بر زنی افسونگر
با گلوی جذام گرفته.
آزادی من به من لبخند زد
همچون گردابی که در آن
جز تصویر خویش چیزی باز نتوان دید.

آزادی به بال‌ها می‌ماند
به نسیمی که در میان برگ‌ها می‌وزد
و بر گلی ساده آرام می‌گیرد.
به خوابی می‌ماند که در آن
ما خود
رویای خویشتنیم.
به دندان فرو بردن در میوه‌ی ممنوع می‌ماند آزادی
به گشودن دروازه‌ی قدیمی متروک و
دست‌های زندانی.
آن سنگ به تکه نانی می‌ماند
آن کاغذهای سفید به مرغان دریایی
آن برگ‌ها به پرنده‌گان.
انگشتانت پرنده‌گان را ماند:
 همه چیزی به پرواز درمی‌آید.


شعر

زانو زده بر خاک زمین را نگاه مى کنم
علف را نگاه مى کنم
حشره را نگاه مى کنم
لحظه را نگاه مى کنم شکفته آبى ِ آبى
به زمین بهاران مانى تو، نازنین من
تو را نگاه مى کنم.
خفته بر پشت، آسمان را می بینم
شاخه هاى درخت را مى بینم
لک لک ها را مى بینم بال زنان
به آسمان بهاران مانى تو، نازنین من
تو را مى بینم.
آتشى افروخته ام به صحرا شب هنگام
آتش را لمس مى کنم
آب را لمس مىکنم
پارچه را لمس مى کنم
سکه را لمس مى کنم
به آتش ِ اردوگاهى زیر ستاره ها مانى تو
تو را لمس مى کنم.
میان آدمیانم و آدمیان را دوست مى دارم
عمل را دوست مى دارم
اندیشه را دوست مى دارم
نبردم را دوست مى دارم
در نبرد من موجودى انسانى یى تو
تو را دوست مى دارم.
---
ناظم حکمت
ترجمه احمد شاملو


۲۹ دی ۱۳۹۵ ه‍.ش.

شعر


هستی ام
تکرار مکرر حکایت اسبی ست تیز پا
که اما، همیشه
نوشدارو
 به فصلش، نمی رساند
سهرابی ام
همواره زنده
تا باز همچنان
دشنه ها،
پهلو را شکافند
بی هیچ مرگی .
---
 
منصوره اشرافی- از کتاب" دریغا از عشق"


۲۸ دی ۱۳۹۵ ه‍.ش.

شعر


پشتِ این همه پلک
این همه چشم
این همه خواب
پشتِ دریاها، کوهها
گستره ِ نوازنده ِگندمزار
فراسوی سبزها
لابلای کتاب ها، خط ها
و تراویدن کلام ها
تنها،
تویی
در یادهای بی پناهی و پناه
در زمزمه ی روشن ِ تاریکی
در آوازهای رها شده
در جام های نیم نوشیده
پشتِ این همه یاد،
تنها
تو.
---
منصوره اشرافی- از کتاب " نفس های پنهان"
نقاشی  Pablo Picasso

شعر


برفروزان
هیمه ی هستی را
در بسیط جان
با جرقه ای
تا عشق
شعله کشد در رگ ها
و نور
بتابد،
در این سرد و سیاه.
---
منصوره اشرافی- از کتاب " سکوت ِ سپری شده"
نقاشی از  Max Ernst


No automatic alt text available.

۱۷ دی ۱۳۹۵ ه‍.ش.

شعر

می خزم از دروازه ی تاریکی
رو به آن ذره های روشنِ ذهن،
که فرو می ریزند آرام آرام
و سرخ ِسرخ،
جامه ام را
باد،
 چون گرده های گل، می پراکند
یک هیچ ام،
یک تردید
 زنی بی نام و بی نشان
وخورشید
ازمن، طلوع می کند.
---
 منصوره اشرافی- از کتاب" سکوت ِ سپری شده"

۱۴ دی ۱۳۹۵ ه‍.ش.

شعر


زندگی،
دیدن است
و بودن ِ حسی گمنام
در تن گیاه.
نبودن،
رسیدن به شب
و رها کردن ِ واژه ی عشق
و نشستن کنار ِ پنجره،
بی انتظار.
زندگی،
رفتن است
به افق
و جُستن آبی
در تن ِ آب.
---
منصوره اشرافی- از کتاب" سکوت ِ سپری شده"


۱۱ دی ۱۳۹۵ ه‍.ش.

شعر


خورشید
بر درگاه مغرب،
در آستانه ی رسیدن اش
فریاد بر آورد
تا آدمیان را،
مددی گیرد
خورشید
بر درگاه مغرب
درآستانه ی شکفتن و جوانه زدن
در جدالی مهیب،
فریادی بر کشید
تا آدمیان را،
شاید،
مددی
خورشید، درخون غلتان
و آدمیان
هر یک به گوشه ای
گویی،
گویی انگار خورشیدی نبوده است به کار.
---
منصوره اشرافی- از کتاب" سکوت ِ سپری شده"
نقاشی از-
 Arkhip Kuindzhi-sunset with trees

۷ دی ۱۳۹۵ ه‍.ش.

شعر


پرندگان خسته از چه می خوانند
با آوایی بلند،
کدام خاطره را بازمی گویند؟
سحرگاه،
صفیر کدام گلوله
سینه ی پرنده را گلگون کرد
کدام پیام آور، بر زمین افتاد
 کدام خاک، رنگین شد
سحرگاه،
سرخی کدام خون
پرشتاب بر خاک،
شیارها رسم کرد
 باز، کدام فریاد، گفت: نه!
سحرگاه، از چه می نالند عندلیبان
درعصیان کلام قبله گاه
کدام آرش مرد؟
---
 منصوره اشرافی- از کتاب " سکوت ِ سپری شده "
شعر و خوانش، منصوره اشرافی
SOUNDCLOUD.COM|BY MANSOUREH-ASHRAFI

شعر

تو،
رخوتِ گل سرخی وحشی
در کوچه های صبحی
و بوی تازه ی نان
در سفره ی آفتاب.
---
 منصوره اشرافی- از کتاب " سکوت ِ سپری شده"

شعر

غروب
سنگینی غربت من است,
برخاک
و عشق
مفهومی خاکستری
پنهان و غریب
در خاطره ها.
----
 منصوره اشرافی - از کتاب دریغا از عشق

۵ دی ۱۳۹۵ ه‍.ش.

شعر


آفتاب،
شرمگینانه می روید
و کبوتران
بال از خاکستر
می تکانند
دلها،
وامانده در دستها
می گریند
و چشم ها،
در چشم خانه های تاریک
سراب می بینند
پنجره ی بازِ کوچه
تمامی خاطرات دنیا را
مرور می کند.
---
 منصوره اشرافی- از کتاب" سکوت ِ سپری شده"

Robert Frost reads The Road Not Taken

Robert Frost reads The Road Not Taken

۱۴ آذر ۱۳۹۵ ه‍.ش.

یک شعر از بهرام اردبیلی

بي گمان ،
تو براي مداواي انزواي من
مرگ را بايد در استوايي ترين قاره ي آفتاب
كه مشرق نوبنيادش را
از تكان ِكتفهاي گندمگون ِ من
خواهد شناخت
از عزيمت ِ خود شرمگين كني .
---
 بهرام اردبیلی